مامان میکرویی

خرید بک لینک
پنج روزه که در حال تغیر مسیر از اعتیاد به مجازی و زندگی بی هدف و تکراری به سمت یک سری کارهای معمول که به شدت ازشون غافل شده بودم هستم ...همه ی زندگی روزانه من خلاصه شده بود در اینکه صبح بیام اداره ، عصر برم خونه و کارهای معمول خونه رو انجام بدم و تمام وقتم رو هم تو مجازی و بازی انلاین و غیره باشم...ولی الان برای خودم یه برنامه نوشتم...برنامه م خیلی ساده ست...ولی برای من همشون مهمن...مثلا اول اینکه مامان میکرویی...

ما را در سایت مامان میکرویی دنبال می‌کنید

برچسب: تغییرات, نویسنده: بازدید: 95 تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 14:03

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

مامان میکرویی...

ما را در سایت مامان میکرویی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 3:29

دیشب خواب دیدم که دل درد گرفتم...لباسمو زدم بالا دیدم شکمم برامده شده و جای دست و صورت یه جنین از رو شکمم مشخصه...خیلی ذوق کردم...به دختر خواهر شوهرم که تو اتاق بود گفتم ببین من حامله ام....این مثل سونوگرافی هستش دیگه ازمایش لازم نیست که...رفتم به شوهرم گفتم ببین من 4ماهه باردارم و شکمم رو نشون دادم اونم ذوق کرد....چند دقیقه بعد دیدم روی لباس زیرم چند لکه خون اومد...ترسیدم...بعد گفتم خب فردا میر مامان میکرویی...

ما را در سایت مامان میکرویی دنبال می‌کنید

برچسب: خواب, نویسنده: بازدید: 104 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 3:29

سه روز پیش برای مهمونی به خونه یکی از اقوام همسری رفته بودیم...که البته من بسیار ایشون رو دوست دارم و رابطه بسیار خوبی باهاشون دارم....ایشون یه دختر یک سال و نیمه دارن که بسیار دوست داشتنی و شیرین زبون هست...وای که چه دلبری ای میکرد برامون...انقدر مامان جون باباجون میگفت و میبوسیدشون که دل من و همسری اب شد ناجور....از اون شب و البته بعد از خوابی که دیدم حسرت هام به شدت برگشتن...دلم شدیدا بچه میخ مامان میکرویی...

ما را در سایت مامان میکرویی دنبال می‌کنید

برچسب: فرزند,خوانده, نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 3:29

من یکی از اینا میخوام....وای خوش به حال مامانش که یه همچین جیگری تو خونه داره...دل منو که برده ناجور...نگاش کن توروخدا...چه قیافه ای گرفته...دلم میخواد بدنش دست ،من تا میتونم اون لبای کوچولو و لپای تپلش رو گاز بگیرم و بچلونمش... مامان میکرویی...

ما را در سایت مامان میکرویی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 98 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 3:29

دیروز یه بنر تو نت دیدم که مربوط به بیمارستان شریعتی بود...مثل اینکه بیمارستانهای دانشگاهی یک دوره درمان نازایی شامل یک بار ای وی اف یکبار انتقال فریز و دو بار ای یو ای رو رایگان انجام میدن...این مطلب رو سال گذشته هم شنیده بودم ولی خب فراموش کرده بودم...کسی تا حالا پیگیری کرده؟؟؟بنظرتون قبول میکنن جنین فریز رو از یه مرکز دیگه ببری اونجا انتقال بدی؟؟؟*پی نوشت: با بیمارستان محب یاس تماس گرفتم گ مامان میکرویی...

ما را در سایت مامان میکرویی دنبال می‌کنید

برچسب: درمان,رایگان, نویسنده: بازدید: 104 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 3:29

همین الان از بهزیستی اومدم...با همسری رفتیم و درخواست دادیم...رفتیم معاونت اجتماعی، یه خانم خوش برخورد بودن که گفت یه توضیحی از شرایط و خودتون بدید...که چند ساله ازدواج کردید...خونه دارید یانه...بیمه دارید یا نه...شغلتون چیه...یه فرم هم دادن پر کردیم...درباره همین چیزا که ازمون پرسیده بود...و اینکه واکنشمون درمورد پیدا شدن والدین بچه چیه...حاضریم اموال به نامش کنیم...میخوایم تظاهر به بارداری کن مامان میکرویی...

ما را در سایت مامان میکرویی دنبال می‌کنید

برچسب: فرزندخوانده, نویسنده: بازدید: 79 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 3:29

دیشب نزدیکای صبح خواب میدیدم که دارم میرم شهر خودمون برای ویزیت.اونم پیش دکتر یونسی...دکتری که مطبش تو کارگر و سعادت اباد هست و پیش اون ای یو ای شدم...رفتم با کلی مکافات ازش نوبت گرفتم.ولی اون اومده بود خونه پدرم منو ویزیت میکرد...دفترچه مو گرفت و منم شروع کردم از خودم گفتم...گفتم جنین فریز دارم میخوام انتقال بدم..داروهامو نوشت...گفتم هپارینم باید بزنما...نوشت...گفتم سرم هم قراره داشته باشم...گ مامان میکرویی...

ما را در سایت مامان میکرویی دنبال می‌کنید

برچسب: خواب, نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 3:29

همسایه طبقه بالاییمون یه فسقلی داره که تازه راه افتاده...از این کفشایی که با راه رفتن صدا میده پاش میکنن...وای خدا هر وقت میان تو اپارتمان صدای پاهای کوچولوش میپیچه تو خونمون...منم با شنیدنش یه لبخند میزنم...چشمامو میبندم و یه آه میکشم...از شنیدن صدای پاش ذوق زده میشم...دلم غنج میره بگیرم بچلونمش....ولی خب بیشتر از همه پر از حسرت میشه..دلم میخواد این صدا تو خونه ی سوت و کور منم باشه...دلم میخواد مامان میکرویی...

ما را در سایت مامان میکرویی دنبال می‌کنید

برچسب: صدای,کفشای,کوچولوش, نویسنده: بازدید: 89 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 3:29

شنبه موعدم بود شب لک دیدم...گفتم خب خداروشکر به موقع شدم...نیمه شب ساعت سه بیدار شدم دیدم درد بدی دارم...بلند شدم رفتم دستشویی تا نشستم یه درد بد توی واژن و رحم و مقعدم پیچید..هر لحظه هم درد شدید و شدیدتر میشد...ذره ای هم خون نمی اومد...حس میکردم رحمم پره و الانه که بترکه..هر چی زور میزدم چیزی دفع نمیشد....دردم انقد شدید شد که نتونستم بشینم رفتم روی توالت فرنگی نشستم و چنگ میزدم به شیر اب...دی مامان میکرویی...

ما را در سایت مامان میکرویی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 3:29

صفحه بندی